معانی کلمه : فیش
لغت نامه دهخدا
فیش . [ ف َ ] (ع اِ) سر نره . (منتهی الارب ). رجوع به فَیْشَلة شود. || (مص ) برجهیدن نر بر ماده و برآمدن بر آن . (منتهی الارب ). || افتخار کردن و بزرگ منشی نمودن و پنداشتن درخود چیزی که ندارد. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد).
فرهنگ عمید
۱. برگه ای که روی آن مطالبی می نویسند و بعد مرتب می کنند.
۲. برگه ای که دریافت و پرداخت پول در آن ثبت می شود.
۳. (برق ) قطعه ای با روکش پلاستیکی برای اتصال دو مدار یا دستگاه الکتریکی.
۲. برگه ای که دریافت و پرداخت پول در آن ثبت می شود.
۳. (برق ) قطعه ای با روکش پلاستیکی برای اتصال دو مدار یا دستگاه الکتریکی.
فرهنگ معین
[ فر. ] (اِ.) 1 - کاغذهایی در اندازه های کوچک که مطالب را روی آن می نویسند تا بعداً تنظیم و مرتب کنند. 2 - ورقه ای کاغذی یا مقوایی که روی آن مشخصات کتاب را نویسند. 3 - ورقه ای کاغذی که اطلاعاتی دربارة حقوق یا مالیات یا وجه پرداخت شده در آن ذکر شود، برگه . (فره ).
فرهنگ فارسی
( اسم ) کاغذ یا مقوایی که روی آن مطلبی یادداشت شود تا بعدا مورد استفاده قرار گیرد . توضیح معمولا فیشها را به ترتیب الفبایی تنظیم کنند و در جعبه هایی مخصوص ( فیشه ) جا دهند برگه وریقه .
سر نره . یا برجهیدن نر بر ماده و بر آمدن بر آن .
سر نره . یا برجهیدن نر بر ماده و بر آمدن بر آن .
دانشنامه عمومی
گویش مازنی
برگه
مترادف و متضاد
برگ، برگه، کارت، ورقه
peacockery (اسم)
فیش
self-importance (اسم)
خود بینی، خود ستایی، فیش، خود بزرگ شماری
فرهنگ فارسی ساره
برگه
