معانی کلمه : فود
لغت نامه دهخدا
فود. (اِ) پود. مقابل تار. (فرهنگ فارسی معین ).ریسمانی که جولاهگان در پهنای کار بافند. (برهان ).
فرهنگ عمید
پود#NAME?
= پود
فرهنگ معین
(اِ. ) پود.
فرهنگ فارسی
( اسم ) پود مقابل تار .
بزرگتر و معظم تر موی سر متصل گوش . یا کرانه سر .
بزرگتر و معظم تر موی سر متصل گوش . یا کرانه سر .
