معانی کلمه : فن
لغت نامه دهخدا
فن . [ ف َن ن ] (ع ص ، اِ) هو فن علم ؛ او نیکوپاینده و قیام ورزنده در علم است . (منتهی الارب ).
فرهنگ عمید
۱. کاری که مستلزم تجربه یا آموزش قبلی است: فن خانه داری.
۲. صنعت.
۳. (ورزش ) در کُشتی، هر عملی که کشتی گیر برای زمین زدن حریف و غلبه بر او انجام می دهد، بند.
۴. [قدیمی] نیرنگ.
۲. صنعت.
۳. (ورزش ) در کُشتی، هر عملی که کشتی گیر برای زمین زدن حریف و غلبه بر او انجام می دهد، بند.
۴. [قدیمی] نیرنگ.
فرهنگ معین
(فَ نّ ) [ ع . ] (اِ. ) ۱ - آگاهی های مربوط به صنعت یا علم . ۲ - حال ، گونه . ۳ - راه ، روش . ۴ - سرود طرب انگیز. ۵ - در فارسی ، حیله ، نیرنگ ، چاره . ج . فنون و افنان .
فرهنگ فارسی
روش یا مهارتی در انجام دادن عملی
دانشنامه عمومی
مترادف و متضاد
نغمه
راه، روش
تکنیک، هنر
حیله، رمز، شگرد، لم
۱. تکنیک، هنر
۲. حیله، رمز، شگرد، لم
۳. نغمه
۴. راه، روش
فرهنگ فارسی ساره
راه، روش
واژه نامه بختیاریکا
فِند
فرهنگستان زبان و ادب
{technic, technique (fr. )} [عمومی] روش یا مهارتی در انجام دادن عملی
