معانی کلمه : فلج
لغت نامه دهخدا
فلج . [ ف ُ ](ع اِمص ) پیروزی و رستگاری . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). || (اِ) ماه . (اقرب الموارد).
فرهنگ عمید
۱. (پزشکی ) عارضۀ توقف یا مختل شدن حرکت در اعضای بدن بر اثر بیماری عصبی یا عضلانی.
۲. (صفت ) [عامیانه] مبتلا به این عارضه.
۲. (صفت ) [عامیانه] مبتلا به این عارضه.
فرهنگ معین
(فَ لْ) (اِ.) قفل ، زنجیر پشت در.
(فَ لَ) [ ع . ] (اِ.) 1 - کجی پای . 2 - در فارسی به معنی سستی و نق ص در اعضای بدن .
(فَ لْ ) (اِ. ) قفل ، زنجیر پشت در.
(فَ لَ ) [ ع . ] (اِ. ) ۱ - کجی پای . ۲ - در فارسی به معنی سستی و نق ص در اعضای بدن .
(فَ لَ ) [ ع . ] (اِ. ) ۱ - کجی پای . ۲ - در فارسی به معنی سستی و نق ص در اعضای بدن .
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
دانشنامه عمومی
مترادف و متضاد
افلیج، زمینگیر، معلول
دانشنامه اسلامی
واژه نامه بختیاریکا
تُندرنیدِه؛ زیر خو رین؛ پا وَندِه؛ لَسم؛ لوج؛ تِی لنگ؛ چَول و چویل
زیر خو رین
زیر خو رین
فرهنگستان زبان و ادب
{paralysis, palsy} [علوم پایۀ پزشکی] 1. توقف کامل یا جزئی عملکرد حرکتی بخشی از بدن که معمولاً ناشی از آسیب دیدگی (lesion ) ماهیچه یا عصب مربوط به آن بخش است 2. توسعاً، خلل در عملکرد حسی
متـ . فلجی
{paralytic} [علوم پایۀ پزشکی] ویژگی فرد یا اندام یا عضو دچار فلجی؛ مربوط به فلجی
{paralytic} [علوم پایۀ پزشکی] فرد مبتلا به فلجی
{paralytic} [علوم پایۀ پزشکی] ویژگی فرد یا اندام یا عضو دچار فلجی؛ مربوط به فلجی
{paralytic} [علوم پایۀ پزشکی] فرد مبتلا به فلجی
