معانی کلمه : فلان
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
برای اشاره به شخص، جا، یا هرچیز مبهم به کار می رود، بهمان، فلانی: خیری کن ای فلان و غنیمت شمار عمر / زآن پیشتر که بانگ برآید فلان نماند (سعدی: ۵۹ ).
فرهنگ معین
(فُ ) [ ع . ] (اِ. ) ۱ - شخص نامعلوم . ۲ - جانشین کلمه ای رکیک که نخواهند از آن نام ببرند. ،به ~ش هم نبودن کنایه از: مطلقاً برایش اهمیت نداشتن . ،به ~ گاو زدن کنایه از: هدر دادن ، اتلاف کردن .
فرهنگ فارسی
شخص غیرمعلوم، اشاره به یک شخص غیرمعلوم، مرادف بهمان، درفارسی فلانی هم میگویند
شخص غیر معلوم بهمان : گفت فلان را با فلان چه نسبت ? توضیح فارسیان به فتح استعمال می کنند و خطاست .
شخص غیر معلوم بهمان : گفت فلان را با فلان چه نسبت ? توضیح فارسیان به فتح استعمال می کنند و خطاست .
مترادف و متضاد
بهمان، بیسار
certain (صفت)
قطعی، معلوم، معین، مسلم، محقق، خاطر جمع، فلان، تاحدی
