معانی کلمه : فلاح
لغت نامه دهخدا
بر سر خرمن به وقت انتقاد
نی که فلاحان همی جویند باد؟
رجوع به فلاحت شود.
فرهنگ عمید
کشاورز؛ برزگر.
۱. رستگاری.
۲. پیروزی.
۳. نجات.
۴. صلاح حال.
۱. رستگاری.
۲. پیروزی.
۳. نجات.
۴. صلاح حال.
کشاورز، برزگر.
۲. پیروزی.
۳. نجات.
۴. صلاح حال.
کشاورز، برزگر.
فرهنگ معین
(فَ لّ) [ ع . ] (ص .) کشاورز، برزگر.
(فَ) [ ع . ] (اِمص .) 1 - رستگاری . 2 - پیروزی ، نجات .
(فَ ) [ ع . ] (اِمص . ) ۱ - رستگاری . ۲ - پیروزی ، نجات .
(فَ لّ ) [ ع . ] (ص . ) کشاورز، برزگر.
(فَ لّ ) [ ع . ] (ص . ) کشاورز، برزگر.
فرهنگ فارسی
ابن هبه الله پدر سید محمد بن فلاح موسس خاندان مشعشیان ( ف. ۸۵۴ ه ق . ) .
رستگاری، پیروزی، نجات، صلاح حال، کشاورز، برزگر
( صفت ) کشاورز برزگر .
رستگاری، پیروزی، نجات، صلاح حال، کشاورز، برزگر
( صفت ) کشاورز برزگر .
فرهنگ اسم ها
(تلفظ: falāh) (عربی) رستگاری ، نیک انجامی ، سعادت .
اسم: فلاح (پسر) (عربی) (تلفظ: falāh) (فارسی: فَلاح) (انگلیسی: falah)
معنی: رستگاری، نیک انجامی، سعادت
معنی: رستگاری، نیک انجامی، سعادت
مترادف و متضاد
پیروزی، رستگاری، سعادت، نجاح، نیکبختی
حارث، دهقان، دهقان، زارع، کشاورز، کشتگر
