معانی کلمه : فقدان
لغت نامه دهخدا
فقدان. [ ف ِ / ف ُ ] ( ع مص ) گم کردن کسی را. ( منتهی الارب ). فقد. فقود. ( اقرب الموارد ). گم یافتن. ( تاج المصادر بیهقی ). گم کردن. از دست دادن. نبودن. ( یادداشت مؤلف ) :
میگویم اگر تاب شنیدن داری
فقدان شباب و فرقت احباب است.رجوع به فقد شود.
میگویم اگر تاب شنیدن داری
فقدان شباب و فرقت احباب است.رجوع به فقد شود.
فرهنگ عمید
۱. گم کردن، از دست دادن.
۲. گم شدن.
۲. گم شدن.
فرهنگ معین
(فِ یا فُ ) [ ع . ] ۱ - (مص م . ) گم کردن ، از دست دادن . ۲ - (مص ل . ) گم شدن .
فرهنگ فارسی
گم کردن، ازدست دادن، گم شدن
۱ - ( مصدر ) گم کردن از دست دادن ۲ - ( مصدر ) گم شدن .
۱ - ( مصدر ) گم کردن از دست دادن ۲ - ( مصدر ) گم شدن .
مترادف و متضاد
درگذشت
عدم، نابودی
کمبود، گمشدگی
۱. درگذشت
۲. کمبود، گمشدگی
۳. عدم، نابودی
فرهنگ فارسی ساره
نبود
