فعل . [ ف ُ ع ُ ] (ع اِ) ج ِ فعال . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد).
فعل . [ ف َ ] (ع مص ) کردن کار را. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد).
۱. عمل؛ کار؛ کردار.
۲. (ادبی) در دستور زبان، کلمهای که بر وقوع امری یا کاری در زمان معین دلالت میکند.
۳. (اسم مصدر) انجام دادن عملی.
۴. (اسم مصدر) [قدیمی] نیرنگ.
〈 فعل امر: (ادبی) در دستور زبان، کلمهای که بر انجام کاری یا داشتن و پذیرفتن حالتی دلالت میکند، مانندِ برو، بزن، ببَر.
یکی از مقولههای اصلی واژگانی و عنصر اصلی گزاره در جمله که بر فعالیت یا فرایند دلالت دارد و تمایزاتی صرفی مانند زمان و شخص و شمار و نمود و وجه و جهت را نشان میدهد
رفتار
اثر، تاثیر
شغل، مشغله
عملکرد، عمل، کار، کردار، کنش
۱. عملکرد، عمل، کار، کردار، کنش
۲. اثر، تاثیر
۳. شغل، مشغله
۴. رفتار،
کنش، کارواژه