معانی کلمه : فعالیت
لغت نامه دهخدا
فعالیت. [ ف َع ْ عا لی ی َ ] ( ع مص جعلی ، اِمص ) کوشش. ( فرهنگ فارسی معین ).
- فعالیت به خرج دادن ؛ کوشیدن. کوشش کردن. ( ازفرهنگ فارسی معین ).
- فعالیت داشتن ؛ کوشش کردن. ( فرهنگ فارسی معین ).
- فعالیت کردن ؛ کوشیدن.
- فعالیت به خرج دادن ؛ کوشیدن. کوشش کردن. ( ازفرهنگ فارسی معین ).
- فعالیت داشتن ؛ کوشش کردن. ( فرهنگ فارسی معین ).
- فعالیت کردن ؛ کوشیدن.
فرهنگ عمید
۱. کاروکوشش بسیار، پرکاری.
۲. عمل به کار
۲. عمل به کار
فرهنگ معین
(فَ یَّ ) [ ازع . ] (مص جع . ) کوشش .
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
← آهنگ پرتوزایی
( مصدر ) کوشش : فعالیتهای پارلمانی یا فعالیت به خرج دادن . کوشش کردن .
دانشنامه عمومی
مترادف و متضاد
کار، کوشش، مشغله
پرکاری، تلاش، جدیت، سختکوشی
۱. پرکاری، تلاش، جدیت، سختکوشی
۲. کار، کوشش، مشغله
فرهنگ فارسی ساره
کوشش، تکاپو، کار و جنبش، کنشگری، کنش ور
فرهنگستان زبان و ادب
[فیزیک] ← آهنگ پرتوزایی
