فسون. [ ف ُ ] ( اِ ) افسون و آن کلماتی باشد که فسونگران و عزائم خوانان و ساحران بجهت مقاصد خوانند و نویسند. ( برهان ). ورد. سحر : هجران یار بر جگرت زخم مار زدآن زخم مار نی که به باد و فسون بری.خاقانی.فسونی زیر لب میخواند شاپورچو نزدیکی که از کاری بود دور.نظامی.از چمن باغ یکی گل بچیدخواند فسونی و بر آن گل دمید.نظامی.در چشم پرخمار تو پنهان فسون سحردر زلف بیقرار تو پیدا قرار حسن.حافظ. || مکر و حیله و...