فریادخوان. [ ف َرْ خوا / خا ] ( نف مرکب ) کنایت از دادخواه و مظلوم باشد. ( برهان ) : به فریادخوان گفت : فرمان تراست مرا در دل است آنچه در جان تراست.نظامی.تویی یاری رس فریاد هر کس بفریاد من فریادخوان رس.نظامی.نه باران همی آید از آسمان نه برمیرود آه فریادخوان.سعدی. || نالان. در حال زاری. ناله کنان : بزاری روز و شب فریادخوانم چو دیوانه به دشت و که دوانم.فخرالدین اسعد.بربط آبستن تن و نالان دل و مردان ...