معانی کلمه : فروهر
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
در آیین زردشتی، ذره ای از ذرات نور اهورامزدا که در وجود هرکس به ودیعه نهاده شده و کار او نورافشانی و نشان دادن راه راست به روان است و پس از مردن شخص، راه بالا را می پیماید و به منبع اصلی خود می پیوندد و فقط روان است که از جهت کارهای نیک یا بد که مرتکب شده پاداش می بیند.
فرهنگ معین
(فَ رْ وَ هَ ) [ په . ] (اِ. ) در اوستا فَروَشی و در پارسی باستان فرورتی ، به موجب اوستا پنجمین نیروی مینوی از نیروهای پنجگانة تشکیل دهنده انسان است به معنای پشتیبان و محافظ انسان و همة آفرینش نیک اهورامزدا. فروهر هر موجودی پیش از خلقت مادی آن ، در جهان می
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
دانشنامه عمومی
فرهنگ اسم ها
(تلفظ: foruhar) (در ادیان) در دین زرتشت ، صورت غیر مادی هر یک از مخلوقات که برای محافظت از آسمان فرود میآید ، به معنی نگهداری کردن ؛ پناه بخشیدن.
مترادف و متضاد
angel (اسم)
فرشته، فرشتگان، سروش، فروهر
essence (اسم)
خلاصه، معنی، فروهر، وجود، هستی، عمده، خمیره، اسانس، ذات، ماهیت، گوهر، عین
