معانی کلمه : فروتابیدن
لغت نامه دهخدا
فروتابیدن. [ ف ُ دَ ] ( مص مرکب ) تابیدن به پائین. از بالا تابیدن :
زیرا که اگر به چه فروتابد
مه را نشود جلالت ماهی.رجوع به تابیدن شود.
زیرا که اگر به چه فروتابد
مه را نشود جلالت ماهی.رجوع به تابیدن شود.
فرهنگ عمید
۱. به پایین تابیدن.
۲. تابیدن آفتاب به زمین.
۲. تابیدن آفتاب به زمین.
فرهنگ فارسی
( مصدر ) به پایین تابیدن : بیابانی دید چون جهنم آفتاب فرو تابیده دودی و غباری تا باسمان می شد .
