معانی کلمه : فروان
لغت نامه دهخدا
فروان . [ ف َرَْ ] (اِ) نام روان آسمان زهره است . از دساتیر نقل شد. (انجمن آرای ناصری ) (آنندراج ).
فروان . [ ف َرْ] (اِخ ) شهری است در حدود غزنه و آن معرب است و فارسیان پروان گویند. (یادداشت بخط مؤلف ). شهرکی است نزدیک غزنه . (از معجم البلدان ). رجوع به پروان شود.
فرهنگ فارسی
دهی است جزو دهستان ارادان بخش گرمسار شهرستان دماوند واقع در ۱۵ کیلومتری مشرق مرکز بخش سرراه آهن شاهرود جلگه و معتدل ۴۹۶ تن سکنه رودخانه حبله رود محصول غت گله داری قالیچه و گلیم و جاجیم بافی .
شهری است در حدود غزنه و آن معرب است و فارسیان پروان گویند .
شهری است در حدود غزنه و آن معرب است و فارسیان پروان گویند .
