فرمان بردن. [ ف َ ب ُ دَ ]( مص مرکب ) اطاعت فرمان کردن. مطیع شدن : چنین خود کی اندرخورد با خردکه مر خاک را باد فرمان برد.فردوسی.من به پاداش این خبر که بدادبردم او را بدین سخن فرمان.فرخی.تو را فرمان چگونه برد خواهد شهر، یا برزن چو جان تو تو را خودمی نخواهد برد و تن فرمان.ناصرخسرو.گفت قدری هیزم به نام من بر سر پشته بنهیدتا درمان این کنم. گفتند: فرمان بریم. ( قصص الانبیاء ). قوم ثمود فرمان نبردند و ا...
فرهنگ معین
( ~ . بُ دَ ) (مص ل . ) اطاعت کردن ، انقیاد نمودن .