معانی کلمه : فرم
لغت نامه دهخدا
فرم . [ ف َ ](ع اِ) دوائی است که زنان شرم خود را به وی تنگ کنند. (منتهی الارب ). دارویی است که زنان به جهت تنگی موضع مخصوص استعمال کنند. (برهان ). رجوع به فرمة شود.
فرهنگ عمید
غم؛ اندوه؛ دلتنگی: ◻︎ رفت برون میر رسیدهفرم / پخچ شده بوق و دریده علم (منجیک: شاعران بیدیوان: ۲۴۴).
۱. شکل؛ مدل.
۲. کاغذی حاوی پرسشهایی از فرد متقاضی استخدام، ثبتنام، و مانند آن.
۳. لباسی یکشکل برای اعضای یک مجموعه؛ یونیفرم.
۴. [مقابلِ محتوا] (ادبی) مجموعۀ ویژگیهای ساختاری.
فرهنگ معین
(فَ رَ) (اِ.) اندوه ، دلتنگی .
(فُ رْ) [ فر. ] (اِ.) 1 - ریخت ، شکل ، وضع . 2 - جامة هم شکل . 3 - چند صفحه کتاب (معمولاً 8 تا 16) که با هم چاپ شود. 4 - برگ چاپی برای نوشتن اطلاعات خواسته شده ، برگه (فره ) .
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
دانشنامه عمومی
برگ، اَزدابرگ.
گویش مازنی
فراهم – آماده
/feram/ فراهم – آماده
مترادف و متضاد
شکل، صورت، قالب ≠ محتوا
فرهنگ فارسی ساره
گونه، پیکر گونه
واژه نامه بختیاریکا
بُروت؛ رِخت
