معانی کلمه : فرضی
لغت نامه دهخدا
فرضی . [ ف َ رَ ضی ی ] (ع ص نسبی ) دانای علم فرائض . (منتهی الارب ). فرایضی . (سمعانی ). العارف بالفرائض . (اقرب الموارد). رجوع به فرایض و فرایضی شود.
فرهنگ معین
( ~ . ) [ ع . ] (ص نسب . ) تصوری ، خیالی .
فرهنگ فارسی
( صفت ) منسوب به فرض : مسئله فرضی .
علی بن محمد بن علی القلصادی مکنی به ابوالحسن او را کتابی در فرائض مذاهب چهار گانه سنت است به نام شرح فرائض الشیخ خلیل الممالکی .
علی بن محمد بن علی القلصادی مکنی به ابوالحسن او را کتابی در فرائض مذاهب چهار گانه سنت است به نام شرح فرائض الشیخ خلیل الممالکی .
مترادف و متضاد
موهوم، نظری، واهی ≠ حقیقی
فرهنگ فارسی ساره
پندارین
