معانی کلمه : فرتوت
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
پیر سالخورده و ازکارافتاده، بسیارپیر: پیر فرتوت گشته بودم سخت / دولت او مرا بکرد جوان (رودکی: ۵۰۹ ).
فرهنگ معین
(فَ ) (ص . ) = فرتود: پیر، سالخورده و از کار افتاده .
فرهنگ فارسی
فرتود، بسیارپیر، پیرسالخورده وازکارافتاده
( صفت ) پیر سالخورده و از کار افتاده .
پیر سالخورده و خرف شده و از کار رفته را گویند .
( صفت ) پیر سالخورده و از کار افتاده .
پیر سالخورده و خرف شده و از کار رفته را گویند .
مترادف و متضاد
ازکارافتاده، بیحال، پیر، سالخورده، فرسوده، کهنسال، مسن، معمر ≠ برنا
واژه نامه بختیاریکا
بوراق؛ دیاق؛ فَر فوت ( فِرتو )
