معانی کلمه : فرت
لغت نامه دهخدا
فرت .[ ف َ ] (ع مص ) فجور و بدکاری . (از اقرب الموارد).
فرت . [ ف َ ] (اِ) تانه و تارهای جامه باشد که جولاهگان به جهت بافتن آراسته و مرتب ساخته باشند. (برهان ).
فرهنگ عمید
تار، تارجامه.
فرهنگ معین
(فَ رْ ) (اِ. ) تار، تار جامه .
فرهنگ فارسی
پرتاب
( اسم ) تار ( جامه ) مقابل پود .
گیاهی است که درد شکم را سود دارد یا روشن کردن و صاف کردن را نیز گویند به ریاضت و طاعت آن را به عربی مجاهده گویند .
گیاهی است که درد شکم را سود دارد یا روشن کردن و صاف کردن را نیز گویند به ریاضت و طاعت آن را به عربی مجاهده گویند .
گویش مازنی
از موضوع خارج شدن
۱کثیف شدن ۲خالی کردن ۳خیلی سریع
/fart/ پرتاب & کثیف شدن - خالی کردن ۳خیلی سریع & از موضوع خارج شدن
