معانی کلمه : فراموشی
لغت نامه دهخدا
فراموشی. [ ف َ ] ( حامص ) ازیادرفتگی. حالت فراموشکار. مقابل یاد و ذکر. نسیان. ( یادداشت به خط مؤلف ) :
آخر گفتار تو خاموشی است
حاصل کار تو فراموشی است.چون فراموشی خلق و یادشان
با وی است او میرسد فریادشان.و رجوع به فرامشی و فراموش شود.
آخر گفتار تو خاموشی است
حاصل کار تو فراموشی است.چون فراموشی خلق و یادشان
با وی است او میرسد فریادشان.و رجوع به فرامشی و فراموش شود.
فرهنگ عمید
۱. ناتوانی در یادآوری اموری که قبلاً بر شخص گذشته، نسیان.
۲. از بین رفتن ناقص یا کامل حافظه که بیشتر در اثر ضربه های مغزی، هیستری، و بعد از الکتروشوک دیده می شود.
۲. از بین رفتن ناقص یا کامل حافظه که بیشتر در اثر ضربه های مغزی، هیستری، و بعد از الکتروشوک دیده می شود.
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
جمعیت فراماسون [ هندیان و فارسی زبانان هند آن جماعت را ( فراماسون را ) [ فراموشی ] گویند...] ( تحفه العالم . عبداللطیف شوشتری ۲۹۲ )
از یاد رفتگی نسیان مقابل یاد ذکر یا بباد فراموشی دادن ٠ کاملا از یاد بردن
از یاد رفتگی نسیان مقابل یاد ذکر یا بباد فراموشی دادن ٠ کاملا از یاد بردن
دانشنامه عمومی
نقل قول
مترادف و متضاد
ذهول، غفلت، نسیان ≠ یاد
