معانی کلمه : فراخور
لغت نامه دهخدا
فراخور. [ ف َ خوَرْ / خُرْ ] ( نف مرکب ) شایسته و لایق و سزاوار. ( برهان ) : خدمتکاران که فراخور وی باشند. ( تاریخ بیهقی ). || مناسب. متناسب. درخور. ( یادداشت بخط مؤلف ) : پیغام فراخور نبشته بود. ( تاریخ بیهقی ). فراخور هر موضعی که شکار خواهند کرد آلات آن از سلاحها و چیزهای دیگر تعیین کنند. ( جهانگشای جوینی ).
فرهنگ عمید
۱. درخور، سزاوار، شایسته، لایق، مناسب.
۲. (اسم ) اندازه.
۳. (اسم مصدر ) تناسب.
۲. (اسم ) اندازه.
۳. (اسم مصدر ) تناسب.
فرهنگ معین
(فَ خُ ) (ص مر. )۱ - درخور، سزاوار. ۲ - متناسب .
فرهنگ فارسی
درخور، سزاوار، شایسته، لایق، مناسب
( صفت ) ۱ - شایسته سزاوار لایق ۲ - متناسب . یا فراخور حال . مناسب حال سزاوار مقام .
( صفت ) ۱ - شایسته سزاوار لایق ۲ - متناسب . یا فراخور حال . مناسب حال سزاوار مقام .
مترادف و متضاد
درخور، سزاوار، شایسته، لایق، متناسب، مناسب
