معانی کلمه : فدایی
لغت نامه دهخدا
فدایی. [ ف ِ / ف َ ] ( ص نسبی ) رجوع به فدائی شود.
فدائی . [ ف َ ] (اِخ ) طهرانی . رجوع به فدائی تهرانی شود.
فدائی . [ ف َ ] (اِخ ) استرآبادی (یا تبریزی ). رجوع به فدائی تبریزی شود.
فرهنگ عمید
۱. ویژگی آن که حاضر است جان خود را در راه کسی یا رسیدن به هدفی از دست بدهد.
۲. [مجاز] بسیارارادتمند و دوستدار، مخلص.
۳. [قدیمی، مجاز] عیار.
۲. [مجاز] بسیارارادتمند و دوستدار، مخلص.
۳. [قدیمی، مجاز] عیار.
فرهنگ معین
( ~ . ) [ ع - فا. ] (ص نسب . ) کسی که جان خود را برای کسی یا هدفی بدهد.
فرهنگ فارسی
( صفت ) ۱ - کسی که خود را سربهای دیگری کند فدوی قربانی ۲ - عاشق ۳ - داوطلب ۴ - دزد غارتگر .
( صفت ) ۱ - کسی که خود را سربهای دیگری کند فدوی قربانی ۲ - عاشق ۳ - داوطلب ۴ - دزد غارتگر .
یزدی . اسمش سید یحیی پسر میرزا محمد علی وامق ابن سعید محمد باقر طباطبایی .
یزدی . اسمش سید یحیی پسر میرزا محمد علی وامق ابن سعید محمد باقر طباطبایی .
دانشنامه عمومی
مترادف و متضاد
عاشق
برخی، جاننثار، فدوی، قربانی
۱. برخی، جاننثار، فدوی، قربانی
۲. عاشق
