معانی کلمه : فتور
لغت نامه دهخدا
فتور. [ ] (یونانی ، اِ) سمک . (فهرست مخزن الادویه ). فترة. رجوع به فترة شود.
فتور. [ ف ُ ] (اِخ ) مسقطالرأس بلعام است که بر نهر فرات واقع بود. (قاموس کتاب مقدس ).
فرهنگ عمید
۱. سستی و بی حالی.
۲. [قدیمی] کمبود، نقصان.
۳. [قدیمی] کوتاهی.
۲. [قدیمی] کمبود، نقصان.
۳. [قدیمی] کوتاهی.
فرهنگ معین
(فُ ) [ ع . ] ۱ - (مص ل . ) آرام شدن ، سست شدن . ۲ - آرام شدن پس از تندی و سختی . ۳ - (اِمص . ) بی حا لی ، ضعف . ۴ - کندی ، آرامی .
فرهنگ فارسی
آرام شدن، سست شدن، آرامی پس ازتندی وسختی، سستی وبیحالی، کندی
( مصدر ) ۱ - آرمیدن آب بعد از جوشش ۲ - آرام شدن پس از تندی نرم شدن بعد از سختی ۳ - سست شدن ۴ - ( اسم ) سستی ضعف ۵ - کندی آرامی .
سمک . فتره
( مصدر ) ۱ - آرمیدن آب بعد از جوشش ۲ - آرام شدن پس از تندی نرم شدن بعد از سختی ۳ - سست شدن ۴ - ( اسم ) سستی ضعف ۵ - کندی آرامی .
سمک . فتره
گویش مازنی
۱نوعی بیماری گاو که زیر گلویش متورم شود ۲سستی ۳نوعی نفرین ...
/fetoor/ نوعی بیماری گاو که زیر گلویش متورم شود - سستی ۳نوعی نفرین
مترادف و متضاد
کوتاهی
آرامی، کندی
بیحالی، سستی، ضعف، وهن
۱. بیحالی، سستی، ضعف، وهن
۲. آرامی، کندی
۳. کوتاهی
