معانی کلمه : فانی
لغت نامه دهخدا
فانی . (اِخ ) جلال الدین . رجوع به جلال الدین دوانی شود.
فرهنگ عمید
۱. نیست شونده، ناپایدار، نابودشونده: خوش است عمر دریغا که جاودانی نیست / پس اعتماد بر این پنج روز فانی نیست (سعدی۲: ۶۳۷ ).
۲. (تصوف ) ویژگی آن که در طریقت و سلوک به مرحلۀ فنا رسیده است.
۲. (تصوف ) ویژگی آن که در طریقت و سلوک به مرحلۀ فنا رسیده است.
فرهنگ معین
[ ع . ] (اِفا. ) ۱ - نابود شونده ، نیست شونده . ۲ - ناپایدار، بی ثبات .
فرهنگ فارسی
نیست شونده، نابودشونده، ناپاینده، ناپایدار
( اسم ) ۱ - نیست شونده زوال پذیر نابود شونده مقابل باقی ۲ - ناپایدار بی ثبات مقابل باقی ۳ - کسی که در راه شناخت حق و وصال معشوق از خود در گذرد و در معشوق فنا شود تا بدو بقا پذیرد ۴ - پیر سالخورده . یا دار فانی . جهان مادی که ناپایدار است .
( اسم ) ۱ - نیست شونده زوال پذیر نابود شونده مقابل باقی ۲ - ناپایدار بی ثبات مقابل باقی ۳ - کسی که در راه شناخت حق و وصال معشوق از خود در گذرد و در معشوق فنا شود تا بدو بقا پذیرد ۴ - پیر سالخورده . یا دار فانی . جهان مادی که ناپایدار است .
دانشنامه عمومی
مترادف و متضاد
بیثبات، زودگذر، ناپایدار
تباهیپذیر، زوالپذیر، معدوم، میرا، میرنده، هالک ≠ ابدی، باقی، جاوید
۱. تباهیپذیر، زوالپذیر، معدوم، میرا، میرنده، هالک
۲. بیثبات، زودگذر، ناپایدار ≠ ابدی، باقی، جاوید
دانشنامه اسلامی
فرهنگ فارسی ساره
زودگذر
