معانی کلمه : فان
لغت نامه دهخدا
فان. ( ع ص ) نابودشونده. ( از اقرب الموارد ). در فارسی بصورت فانی با یاء اصلی بکار رود. رجوع به فانی شود. || پیر سالخورده. ( از اقرب الموارد ). رجوع به فانی شود.
فرهنگ فارسی
نابود شونده . در فارسی به صورت فانی با یائ اصلی بکار رود .
دانشنامه عمومی
سبکی از رپ که در آن آهنگ های طنز آمیز و خنده دار خوانده می شود.
