معانی کلمه : فام
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
= وام: ◻︎ به فعل نیک و به گفتار خوب، پشت عدو / چو عاقلان جهان زیر فام باید کرد (ناصرخسرو۱: ۲۰۳).
رنگ؛ گون؛ مانند (در ترکیب با کلمۀ دیگر): ازرقفام، زردفام، زنگارفام، سبزفام، سرخفام، سیهفام، فیروزهفام، ◻︎ برافروخت رخسارۀ لعلفام / یکی بانگ زد هر دو را پور سام (فردوسی۴: ۲۹۵۶).
فرهنگ معین
(مْ) (اِ.) وام ، قرض .
1 - پسوندی که در آخر برخی واژه ها می آید به معنای رنگ ، نوع . 2 - مانند، شبیه .
۱ - پسوندی که در آخر برخی واژه ها می آید به معنای رنگ ، نوع . ۲ - مانند، شبیه .
(مْ ) (اِ. ) وام ، قرض .
(مْ ) (اِ. ) وام ، قرض .
فرهنگ فارسی
( ام ) قرض دین وام .
سیراب شدن . پر شدن دهان بعیر از گیاه تر .
سیراب شدن . پر شدن دهان بعیر از گیاه تر .
مشخصهای از رنگ که تعیینکنندۀ قرمز یا زرد یا آبی یا به رنگ دیگر بودن آن است * در صنعت جوهر، واژۀ shade به این معنا به کار میرود
دانشنامه عمومی
مترادف و متضاد
دین، قرض، وام
شبیه، مانند، نظیر
رنگ، صبغه، گونه، لون
۱. رنگ، صبغه، گونه، لون
۲. شبیه، مانند، نظیر
۳. دین، قرض، وام
فرهنگستان زبان و ادب
{hue, shade} [شیمی، مهندسی بسپار علوم و فنّاورى رنگ] مشخصه ای از رنگ که تعیین کنندۀ قرمز یا زرد یا آبی یا به رنگ دیگر بودن آن است
* در صنعت جوهر، واژۀ shade به این معنا به کار می رود
