معانی کلمه : فاسق
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. مردی که با زن شوهردار رابطۀ جنسی دارد.
۲. (اسم، صفت ) کسی که مرتکب فسق شود، فاجر، گناهکار.
۲. (اسم، صفت ) کسی که مرتکب فسق شود، فاجر، گناهکار.
فرهنگ معین
(س ) [ ع . ] (اِفا. ) ۱ - گناهکار، بدکار. ۲ - در فارسی به معنی مردی که با زن شوهردار رابطة نامشروع دارد.
فرهنگ فارسی
بیرون رونده ازطریق حق وصلاح، کسی که مرتکبفسق شود، فاجر، گناهکار
( اسم ) ۱ - تبهکار گنهکار ناراست کردار ۲ - مردی که با زن شوهر دار دوستی و هم صحبتی کند جمع : فساق فسقه فاسقین .
( اسم ) ۱ - تبهکار گنهکار ناراست کردار ۲ - مردی که با زن شوهر دار دوستی و هم صحبتی کند جمع : فساق فسقه فاسقین .
مترادف و متضاد
بدپیشه، بیتقوا، بیعفاف، بیناموس، تبهکار، رفیق، رفیقه، زناکار، فاجر، فاسد، لات، معشوق، معشوقه، نابکار، ناپارسا، نادرست، نامتقی، هرزه ≠ صالح
دانشنامه اسلامی
واژه نامه بختیاریکا
دُز و خیز
