معانی کلمه : فار
لغت نامه دهخدا
فار. (اِخ ) سعیدبن فار. استاد یزیدبن هارون . (منتهی الارب ).
فار. (اِخ ) شهری است به ارمینیه که برخی از متأخران بدان منسوب اند. (از معجم البلدان ).
فرهنگ عمید
= فانوس 〈 فانوس دریایی.
موش.
= فانوس * فانوس دریایی.
= فانوس * فانوس دریایی.
فرهنگ معین
[ ع . ] (اِ.) موش .
[ فر. ] (اِ.) چراغ دریایی ، فانوس دریایی .
(رّ) [ ع . ] (اِفا.) گریزنده ، فرار کننده .
[ فر. ] (اِ. ) چراغ دریایی ، فانوس دریایی .
(رّ ) [ ع . ] (اِفا. ) گریزنده ، فرار کننده .
[ ع . ] (اِ. ) موش .
(رّ ) [ ع . ] (اِفا. ) گریزنده ، فرار کننده .
[ ع . ] (اِ. ) موش .
فرهنگ فارسی
موش، واحدش فاره، فاروس:مناره دریایی، فانوس دریایی، چراغ دریایی، چراغی که درساحل برسربرج نصب کنندبرای راهنمایی کشتی ها
( اسم ) گریزنده فرار کننده .
کندن . حفر کردن
( اسم ) گریزنده فرار کننده .
کندن . حفر کردن
