معانی کلمه : فاتق
لغت نامه دهخدا
فاتق.[ ت ِ ] ( ع ص ) شکافنده. ضد راتق. رجوع به فتق شود.
فرهنگ عمید
شکافنده.
فرهنگ معین
(تِ ) [ ع . ] (اِفا. ) شکافنده ، پاره کننده .
فرهنگ فارسی
۱ - ( اسم ) شکافنده مقابل راتق ۲ - ( اسم ) ( اسماعلیه ) بین هر دو تن از ناطقان هفت صامت واسطه هستند که اولین هر یک از این دسته ها ارجمند تر و به منزله معاون ناطق به شمار است . این عده را فاتق یا اساس نامند . فاتقان عبارتند از : شیث سام اسماعیل ( پسر هاجر ) هارون بطرس ( حواری ) علی ع و به جای هفتمین یکی از موسسان فرق سبعیه را نام برند مانند عبد الله بن میمون .
