معانی کلمه : غوث
لغت نامه دهخدا
غوث . [ غ َ ] (اِخ ) ابن سلیمان حضرمی قاضی مصر. وی محدث بود. (از تاج العروس ).
غوث . [ غ َ ] (اِخ ) قبیله ای از یمن . و او غوث بن أدربن زیدبن کهلان بن سباء است . صاحب «تهذیب » غوث را قبیله ای از ازد میداند، و در قول زهیر آمده : و یخشی رماة الغوث من کل مرصد. (از تاج العروس ).
فرهنگ عمید
۱. یاری کردن، به فریاد کسی رسیدن، یاری، اعانت.
۲. (اسم، صفت ) فریادرس.
۲. (اسم، صفت ) فریادرس.
فرهنگ معین
(غُ ) [ ع . ] ۱ - (مص م . ) یاری کردن ، به فریاد رسیدن . ۲ - (اِمص . ) یاری .
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
یاری کردن، به فریادکسی رسیدن، یاری، اعانت، ونیزبه معنی فریادوفریادرس
۱ - ( مصدر ) یاری کردن به فریاد کسی رسیدن ۲ - ( اسم ) یاری اعانت ۳ - ( صفت ) فریاد رس ۴ - پناه ملجا ۵ - نامی از نامهای خدای تعالی ۶ - قطب . یا غوث اعظم . عنوانی است که به شیخ عبد القادر گیلانی و بعضی مشاهیر از اولیائ الله داده اند .
۱ - ( مصدر ) یاری کردن به فریاد کسی رسیدن ۲ - ( اسم ) یاری اعانت ۳ - ( صفت ) فریاد رس ۴ - پناه ملجا ۵ - نامی از نامهای خدای تعالی ۶ - قطب . یا غوث اعظم . عنوانی است که به شیخ عبد القادر گیلانی و بعضی مشاهیر از اولیائ الله داده اند .
مترادف و متضاد
۱. اعانت، امداد، پناهدهی، دستگیری، فریادرسی، مساعدت، یاری
۲. پناه، ملجا
۳. فریادرس
