معانی کلمه : غمز
لغت نامه دهخدا
غمز. [ غ َ م َ ] (ع ص ) مرد سست . (منتهی الارب ) (آنندراج ). مرد ضعیف . (اقرب الموارد). || مال هیچکاره و زبون و ستوران لاغر. (منتهی الارب ) (آنندراج ). شتران و گوسفندان پست و هیچکاره . (از اقرب الموارد).
فرهنگ عمید
۱. اشاره کردن با چشم و ابرو؛ چشمک زدن؛ نازوعشوه.
۲. سخنچینی کردن؛ فاش کردن راز کسی؛ نمامی؛ سخنچینی.
〈 غمز کردن: (مصدر لازم) [قدیمی] سخنچینی کردن؛ راز کسی را فاش کردن.
فرهنگ معین
(غَ مْ زْ ) [ ع . ] ۱ - (مص ل . ) با چشم و ابرو اشاره کردن . ۲ - سخن چینی کردن . ۳ - (مص م . ) آشکار کردن راز کسی . ۴ - (اِ. ) ناز و کرشمه .
فرهنگ فارسی
اشاره کردن باچشم وابرو، چشمک زدن، سخن چینی کردن، فاش کردن رازکسی، نمامی، سخن چینی
۱ - ( مصدر ) اشاره کردن به چشم و ابرو ۲ - سخن چینی کردن نمامی کردن ۳ - ( مصدر ) آشکار کردن راز کسی افشا کردن سر ۴ - ( اسم ) اشاره به چشم و ابرو ۵ - سخن چینی نمامی ۶ - ( اسم ) ناز و غمزه حرکت به چشم و ابرو .
۱ - ( مصدر ) اشاره کردن به چشم و ابرو ۲ - سخن چینی کردن نمامی کردن ۳ - ( مصدر ) آشکار کردن راز کسی افشا کردن سر ۴ - ( اسم ) اشاره به چشم و ابرو ۵ - سخن چینی نمامی ۶ - ( اسم ) ناز و غمزه حرکت به چشم و ابرو .
مترادف و متضاد
غمزه، ناز
بدگویی، سخنچینی، سعایت، نمامی
۱. بدگویی، سخنچینی، سعایت، نمامی
۲. غمزه، ناز
