معانی کلمه : غلظت
لغت نامه دهخدا
غلظت . [ غ ِ ظَ ] (ع اِمص )غلظة. درشتی . (مجمل اللغة). رجوع به غلظة شود. || ستبری . (مجمل اللغه ). سطبری . مقابل تُنکی . مقابل رقت . سطبرا. کلفتی . زبری . رجوع به غلظة شود.
فرهنگ عمید
۱. غلیظ شدن .
۲. (شیمی ) مقدار جزئی از اجزای سازندۀ یک جسم جامد حل شده در محلول و یا سهم گاز در یک مخلوط گازی.
۳. [قدیمی] درشت شدن ، ستبر شدن ، درشتی، ستبری.
۴. [قدیمی] درشت خویی .
۵. [قدیمی] کینه و دشمنی.
۲. (شیمی ) مقدار جزئی از اجزای سازندۀ یک جسم جامد حل شده در محلول و یا سهم گاز در یک مخلوط گازی.
۳. [قدیمی] درشت شدن ، ستبر شدن ، درشتی، ستبری.
۴. [قدیمی] درشت خویی .
۵. [قدیمی] کینه و دشمنی.
فرهنگ معین
(غِ ظَ ) [ ع . غلظة ] ۱ - (مص ل . ) غلیظ شدن ، ستبر گردیدن . ۲ - (اِمص . ) ستبری .
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
جِرم یا حجم یا تعداد مولهای جسم حلشده در مقدار معینی حلاّل یا محلول
غلیظشدن، درشت شدن، ستبرشدن، درشتی، ستبری
۱ - ( مصدر ) درشت شدن ستبر گردیدن ۲ - ( اسم ) ستبری درشتی .
۱ - ( مصدر ) درشت شدن ستبر گردیدن ۲ - ( اسم ) ستبری درشتی .
دانشنامه عمومی
مترادف و متضاد
تراکم، تکاثف، چگالی، سختی، قوام ≠ رقت
فرهنگ فارسی ساره
پرمایگ
فرهنگستان زبان و ادب
{concentration} [شیمی، مهندسی بسپار] جِرم یا حجم یا تعداد مول های جسم حل شده در مقدار معینی حلاّل یا محلول
