معانی کلمه : غض
لغت نامه دهخدا
غض . [ غ َ ضِن ْ ] (ع ص ) در اصل غضی است ، بعیر غض به معنی شتر دردشکم رسیده از خوردن غضا. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). رجوع به غضی شود.
فرهنگ عمید
۱. فروخواباندن چشم: غضّ بصر.
۲. پایین آوردن آواز: غض صوت.
۳. (صفت ) تازه، تروتازه.
۴. (اسم ) شکوفۀ نازک.
۵. (صفت ) تازه رو و خندان.
۶. (اسم ) گوسالۀ نوزاد.
۲. پایین آوردن آواز: غض صوت.
۳. (صفت ) تازه، تروتازه.
۴. (اسم ) شکوفۀ نازک.
۵. (صفت ) تازه رو و خندان.
۶. (اسم ) گوسالۀ نوزاد.
فرهنگ معین
(غَ ضّ ) [ ع . ] (مص م . ) ۱ - فروخوابانیدن چشم را. ۲ - فرو داشتن آواز.
فرهنگ فارسی
فروخوابانیدن چشم(غض بصر )، فروداشتن آواز(غض صوت )
در اصل غضی است بعیر غض بمعنی شتر درد شکم رسیده از خوردن غضا
در اصل غضی است بعیر غض بمعنی شتر درد شکم رسیده از خوردن غضا
