معانی کلمه : غصن
لغت نامه دهخدا
غصن . [ غ ُ ] (اِخ ) (ذوالَ ...) وادیی در نزدیکی مدینه . رجوع به ذوالغصن شود.
غصن . [ غ ُ ] (اِخ ) الرومیة. نام مادر المستکفی باﷲ. رجوع به مجمل التواریخ و القصص چ بهار ص 280 شود.
فرهنگ عمید
شاخۀ درخت، شاخه.
فرهنگ معین
(غُ ) [ ع . ] (اِ. ) شاخة درخت .
فرهنگ فارسی
شاخه، شاخ درخت
( اسم ) شاخه درخت شاخ جمع : اغصان غصون .
طبیب مصری بود اوراست : التمریض المنزلی که در آغاز آن بعض مبادی تشریحی و فیزیولژیکی را آورده است این کتاب در مطبعه ادبیه بیروت بسال ۱۹۱٠ میلادی چاپ شده است
( اسم ) شاخه درخت شاخ جمع : اغصان غصون .
طبیب مصری بود اوراست : التمریض المنزلی که در آغاز آن بعض مبادی تشریحی و فیزیولژیکی را آورده است این کتاب در مطبعه ادبیه بیروت بسال ۱۹۱٠ میلادی چاپ شده است
