معانی کلمه : غریق
لغت نامه دهخدا
غریق . [ غ ُ رَ ] (ع ص مصغر) تصغیر غَرِق که به معنی فرورونده در آب است . (از معجم البلدان ). رجوع به غَرِق شود.
غریق . [ غ ُ رَ ] (اِخ ) رودباری است مر بنی سلیم را. (منتهی الارب ). وادیی است متعلق به بنی سلیم . (از معجم البلدان ).
فرهنگ عمید
غرق شده، فرورفته در آب.
فرهنگ معین
(غَ ) [ ع . ] (ص . )غرق شده ، در آب فرو - رفته .
فرهنگ فارسی
غرق شده، فرورفته در آب، کسی یاچیزی که در آب فررفته و آب ازسرش گذشته باشد
( صفت ) غرق شده در آب فرو رفته جمع : غرقی ۲ - فرا گرفته شده ( توسط ) : غریق احسان غریق نعمت .
رودباری است مربنی سلیم را وادیی است متعلق ببنی سلیم
( صفت ) غرق شده در آب فرو رفته جمع : غرقی ۲ - فرا گرفته شده ( توسط ) : غریق احسان غریق نعمت .
رودباری است مربنی سلیم را وادیی است متعلق ببنی سلیم
دانشنامه عمومی
مترادف و متضاد
غرق، غرقه، غوطهور، فرورفته، مستغرق
