غر. [ غ ُرر ] (اِخ ) موضعی است به بادیه . (منتهی الارب ) (آنندراج ).
غر. [ غ َ رِن ْ ] (ع ص ) رجل غَر؛ مرد نیکومنظر. اصله غرو، ککتف . (منتهی الارب ).
غر. [ غ َ ] (پسوند) (ظاهراً مبدل گر) پساوند در آخر بعض اسامی امکنه ، مانند وزاغر، کاشغر، خشاغر، شادغر.
۱. جوان بیتجربه و کارناآزموده.
۲. کسی که فریب بخورد.
مردی که مرض فتق یا ورم بیضه دارد؛ کسی که خایهاش بزرگ شده باشد؛ دبهخایه.
۱. زن فاحشه؛ قحبه؛ زن بدکار: ◻︎ ای پسر گیتی زنی رعناست بس غر بافریب / فتنه سازد خویشتن را چون بهدست آرد غریب (ناصرخسرو: لغتنامه: غر).
۲. نامرد؛ مخنث: ◻︎ همچو خوبی دلبری مهمان غر / بانگ چنگ و بربطی در پیش کر (مولوی: ۱۰۱۵).
(غُ) (اِصت .) آواز غوک ، صدای وزغ .
(غَ) (ص .) 1 - قحبه ، زن فاحشه . 2 - مخنث .
( ~.) (ص .) 1 - ترکیده و شکسته . 2 - فرو رفته بر اثر ضربه .
(غُ رّ) [ ع . ] (ص .) 1 - نیکو. 2 - بزرگوار. 3 - اسب پیشانی سفید.
( ~.) (اِ.) مخفف غرد. خانة چوبین و نئین ، به این معنی در ترکیب آید: بادغر.
زنگوله ی مخصوص بره،گوسفند،بز،گاو،گوساله و کره ی اسب
خصی
غرولند، نق
عنین، ناتوان
فتقدار، فتقی
شکسته، فرورفته
بیعصمت، جلب، روسپی، فاحشه
۱. غرولند، نق
۲. شکسته، فرورفته
۳. فتقدار، فتقی
۱. بیعصمت، جلب، روسپی، فاحشه
۲. خصی
۳. عنین، ناتوان