معانی کلمه : غب
لغت نامه دهخدا
غب . [ ] (اِخ ) شهری است دریائی ، بنات معروف به غبیة به این شهر منسوب است .
فرهنگ عمید
۱. بعد از چند روز آمدن.
۲. یک روز آمدن و یک روز نیامدن، یک روزدرمیان آمدن.
۳. (اسم ) روز در میان، یک در میان.
۴. (اسم ) (پزشکی ) نوعی تب که یک روزدرمیان عارض می شود.
۲. یک روز آمدن و یک روز نیامدن، یک روزدرمیان آمدن.
۳. (اسم ) روز در میان، یک در میان.
۴. (اسم ) (پزشکی ) نوعی تب که یک روزدرمیان عارض می شود.
فرهنگ معین
(غِ بّ ) [ ع . ] ۱ - (ص . ) یک روز در میان . ۲ - (مص ل . ) یک روز در میان آمدن تب .
فرهنگ فارسی
۱ - ( صفت ) یک در میان یک روز در میان ۲ - ( مصدر ) یک روز در میان آمدن تب نوبه ای که یک روز در میان عارض شود .
رونده از دریا چندان که در دشت دور در آید . یا زمین پست
رونده از دریا چندان که در دشت دور در آید . یا زمین پست
گویش مازنی
۱غیب – غیب گویی ۲پیشگویی
/gheb/ غیب – غیب گویی - پیشگویی
