معانی کلمه : غان
لغت نامه دهخدا
غان . (اِخ ) نام وادیی در یمن که آن را دوغان گویند. (معجم البلدان چ مصر ج 6 ص 262).
فرهنگ عمید
درختی بزرگ و جنگلی از خانوادۀ پیاله داران، با برگ های دندانه دار و نوک تیز که دم کردۀ برگ و پوست آن برای تصفیۀ خون، تقویت معده، و کاهش تب مفید است، توس، تیس، غوش، غوشه، سندر.
فرهنگ معین
(اِ. ) درختی است از تیرة پیاله داران و از دستة غان ها که دارای برگ هایی با دمبرگ دراز و دندانه دار و نوک تیز می باشد. از پوست آن در برخی نقاط مخصوصاً در روسیه نوعی قطران بنام قطران غان می گیرند.
دانشنامه آزاد فارسی
رجوع شود به:توس
wikijoo: غان
فرهنگ فارسی
مترادف و متضاد
birch (اسم)
توس، غان، درخت فان، درخت غوشه
