معانی کلمه : عکس
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. برگرداندن؛ باژگونه کردن؛ وارون کردن.
۲. (اسم) صورت شخص، شیء، یا منظرهای که با دستگاه مخصوص عکاسی گرفته میشود.
〈 عکسوطرد: (ادبی) در بدیع، آن است که شاعر کلماتی را که در یک مصراع یا نیممصراع آورده در مصراع یا نیممصراع دیگر قلب و مکرر کند، مانند این شعر: در چهرۀ تو دیدم لطفی که میشنیدم / لطفی که میشنیدم در چهرۀ تو دیدم.
فرهنگ معین
(عَ کْ ) [ ع . ] ۱ - (مص م . ) برگرداندن ، وارونه کردن . ۲ - تابیدن . ۳ - (اِ. ) تصویر انسان یا هر چیز دیگری که توسط دوربین عکاسی گرفته می شود.
دانشنامه آزاد فارسی
عکس (اخترشناسی)
رجوع شود به:رجعت (اخترشناسی)
رجوع شود به:رجعت (اخترشناسی)
wikijoo: عکس
فرهنگ فارسی
دانشنامه عمومی
خودنگاره
مترادف و متضاد
پرتره، تصویر، تمثال، شمایل، نقش
خلاف، ضد، مخالف، نقیض، وارو، وارونه
۱. پرتره، تصویر، تمثال، شمایل، نقش
۲. خلاف، ضد، مخالف، نقیض، وارو، وارونه
دانشنامه اسلامی
فرهنگ فارسی ساره
فرتور
فرهنگستان زبان و ادب
{converse} [ریاضی] در مورد یک گزارۀ شرطی، گزاره ای که از جابه جایی مقدم و تالی آن به دست می آید
متـ . عکس قضیه converse of theorem
{photograph, photo} [مهندسی نقشه برداری] نمایشی از اشیا که براثر تابش امواج الکترومغناطیسی بر لایۀ حساسی مثل برومور نقره حاصل شود
{photograph, photo} [مهندسی نقشه برداری] نمایشی از اشیا که براثر تابش امواج الکترومغناطیسی بر لایۀ حساسی مثل برومور نقره حاصل شود
