معانی کلمه : عکب
لغت نامه دهخدا
عکب . [ ع َ ک َ ] (ع مص ) بسیار شدن دود. (از منتهی الارب ). دود کردن آتش . (از اقرب الموارد).
عکب . [ ع ُ ک ُ ] (ع اِ) اسم جمع است مر عنکبوت را. (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). و رجوع به عنکبوت شود.
فرهنگ فارسی
ابن اسد بن حارث بن عتیک جدی است جاهلی و عمرو بن اشراف بن مجتری عکبی از نسل اوست
