معانی کلمه : عوق
لغت نامه دهخدا
عوق . [ ع َ وَ ] (ع اِمص ) گرسنگی . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). جوع . (از اقرب الموارد).
عوق . [ ع ُ وَ ] (اِخ ) موضعی است در حجاز، که آن را عَوق نیز خوانند. (منتهی الارب ). رجوع به عَوق شود.
فرهنگ فارسی
جمع عائق باز دارنده مردم را از حاجت خود و یا جبان و ترسو و بد دل هر که بهر کار آهنگ نماید بکند او را
