معانی کلمه : عوان
لغت نامه دهخدا
عوان . [ ع َ نِن ْ ] (ع اِ) عَوانی . ج ِ عانیة. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). رجوع به عانیة و عوانی شود.
عوان . [ ع ِ ] (ع مص ) همدیگر را یاری دادن و یاری کردن . (از منتهی الارب ) (از آنندراج ) (ناظم الاطباء)(از اقرب الموارد). مُعاونة. رجوع به معاونة شود.
فرهنگ عمید
۱. هرچیزی که به نیمۀ عمر خود رسیده باشد، آن که نه پیر باشد نه جوان، میان سال.
۲. پاسبان و مٲمور اجرای حکم دیوان قضا و حسبت.
۳. شخص فرومایه.
۲. پاسبان و مٲمور اجرای حکم دیوان قضا و حسبت.
۳. شخص فرومایه.
فرهنگ معین
(عَ ) [ ع . ] (اِ. ص . ) ۱ - میانه سال . ۲ - در فارسی به معنای نگهبان ، پاسبان .
