معانی کلمه : عنق
لغت نامه دهخدا
عنق . [ ع َ ن َ ] (ع مص ) دراز و سطبر گشتن گردن . (از اقرب الموارد).
عنق . [ ع ُ ] (ع اِ) گردن . (از منتهی الارب ) (از آنندراج ) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). رجوع به عُنُق شود.
فرهنگ عمید
گردن.
فرهنگ معین
(عُ نُ ) [ ع . ] (اِ. ) گردن ، ج . اعناق .
فرهنگ فارسی
گردن، جمع اعناق
( اسم ) گردن جمع : اعناق . یا عنق رحم . گلوی زهدان .
از عیونی است که اسب را عارض شود و آن ورم و انتفاخی است باندازه یک انار و یا کوچکتر از آن که در پائین خاصره او پدید آید
( اسم ) گردن جمع : اعناق . یا عنق رحم . گلوی زهدان .
از عیونی است که اسب را عارض شود و آن ورم و انتفاخی است باندازه یک انار و یا کوچکتر از آن که در پائین خاصره او پدید آید
