معانی کلمه : عمار
لغت نامه دهخدا
عمار. [ ع َم ْ ما] (اِخ ) ابن حارث سدوسی . رجوع به عمار سدوسی شود.
عمار. [ ع َم ْ ما ] (اِخ ) ابن سعد تجیبی . تابعی بود. رجوع به عمار تجیبی شود.
عمار. [ ع َم ْ ما ] (اِخ ) ابن سعد قرظی . از فرزندان صحابه . رجوع به عمار قرظی شود.
فرهنگ معین
(عَ مّ ) [ ع . ] (ص . ) ۱ - مرد با ایمان . ۲ - بردبار، باوقار.
فرهنگ فارسی
ابن یاسراز بزرگان صحابه رسول ص. (نیمه دوم قرن اول قبل از هجرت و نیمه اول قر. اول ه. ).
مردباایمان وبردبار، ثابت واستواروخوشنام
۱ - ( مصدر ) آباد کردن آباد گردانیدن ۲ - ( اسم ) آبادانی تعمیر . ۳ - ( اسم ) ساختمان بنا جمع : عمارات
عطار مکنی به ابوالهیثم وی محدث بود
مردباایمان وبردبار، ثابت واستواروخوشنام
۱ - ( مصدر ) آباد کردن آباد گردانیدن ۲ - ( اسم ) آبادانی تعمیر . ۳ - ( اسم ) ساختمان بنا جمع : عمارات
عطار مکنی به ابوالهیثم وی محدث بود
دانشنامه عمومی
فرهنگ اسم ها
(تلفظ: ammār) (عربی) مرد با ایمان ، ثابت و استوار ، صاحب حلم و وقار ؛ (در اعلام) عمار یاسر یکی از یاران پیغمبر اکرم (ص) .
