معانی کلمه : علق
لغت نامه دهخدا
علق . [ ع َ ] (اِخ ) مخلاف و ناحیه ایست در یمن . (معجم البلدان ).
علق . [ ع ُ ل ُ ] (ع اِ) مرگ ها. || کارها. || گروه بسیار. (از اقرب الموارد).
فرهنگ عمید
هرچیز خوب و گرانمایه؛ نفیس و گرانمایه از هرچیز.
〈 علق مضنه: [قدیمی] چیزی گرانمایه که به آن بخل میورزند.
۱. نودوششمین سورۀ قرآن کریم، مکی، دارای نوزده آیه؛ اقرٲ.
۲. (زیستشناسی) [قدیمی] زالو.
۳. [قدیمی] خون؛ خون بسته.
۴. [قدیمی] مقداری از گِل که بهدست میچسبد.
۵. [قدیمی] هر چیز آویخته.
فرهنگ معین
(عِ لْ) [ ع . ] (اِ.) 1 - هر چیز گران بها. 2 - جامة نفیس .
(عَ لَ) [ ع . ] (اِ.) 1 - خون ، خون بسته شده . 2 - مقداری گِل که به دست بچسبد. 3 - زالو.
(عِ لْ ) [ ع . ] (اِ. ) ۱ - هر چیز گران بها. ۲ - جامة نفیس .
(عَ لَ ) [ ع . ] (اِ. ) ۱ - خون ، خون بسته شده . ۲ - مقداری گِل که به دست بچسبد. ۳ - زالو.
(عَ لَ ) [ ع . ] (اِ. ) ۱ - خون ، خون بسته شده . ۲ - مقداری گِل که به دست بچسبد. ۳ - زالو.
فرهنگ فارسی
سوره نود و ششم قر آن مکیه دارای ۱۹ آیه .
( اسم ) خون بسیار سرخ خون ستبر و غلیظ . ۲ - گلی که به دست چسبد . ۳ - زالو .
مرگ ها کارها
( اسم ) خون بسیار سرخ خون ستبر و غلیظ . ۲ - گلی که به دست چسبد . ۳ - زالو .
مرگ ها کارها
دانشنامه عمومی
مترادف و متضاد
۱. خون
۲. زالو، لو
