معانی کلمه : علت
لغت نامه دهخدا
علت . [ ع َل ْ ل َ ] (ع اِ) هوو. ضرّة. (از اقرب الموارد). || آنچه بدان بهانه کنند. (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). || نیاز و حاجت . || سختی حال . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). ج ، عَلات .
فرهنگ عمید
۱. بیماری، ناخوشی، رنج.
۲. عذر، بهانه.
۳. سبب.
۲. عذر، بهانه.
۳. سبب.
فرهنگ معین
(عِ لَّ ) [ ع . علة ] (اِ. ) ۱ - بیماری ، ناخوشی . ۲ - سبب ، انگیزه . ۳ - عذر، بهانه . ج . علل .
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
گویش مازنی
۱سبب ۲حالت حیض در زنان
/ellete/ سبب - حالت حیض در زنان
مترادف و متضاد
عیب، نقیصه
بیماری، عارضه
انگیزه، انگیزه، جهت، دلیل، سبب، عامل، مایه، مسبب، موجب، واسطه، وسیله
۱. انگیزه، انگیزه، جهت، دلیل، سبب، عامل، مایه، مسبب، موجب، واسطه، وسیله
۲. عیب، نقیصه
۳. بیماری، عارضه
دانشنامه اسلامی
فرهنگ فارسی ساره
چرایی، شوند
واژه نامه بختیاریکا
لَو
