معانی کلمه : عقده
لغت نامه دهخدا
عقدة. [ ع ُ دَ ] (اِخ ) سرزمینی است پرنخل . (از معجم البلدان ).
عقدة. [ ع ُ دَ ] (اِخ )نام دختر مغتربن بولان ، و به وی منسوبند عقدیون ، و از آن است طرماح . (منتهی الارب ). و رجوع به عقدی شود.
فرهنگ عمید
فرهنگ معین
(عُ دِ ) [ ع . عقدة ] (اِ. ) ۱ - گره . ۲ - حالت سرخوردگی و کینه به علّت دست نیافتن به مطلوب مورد نظر. ،~ دل غم دل ، غصة درونی . (،(عقده گشا ( ~ . گُ ) [ ع - فا. ] (ص فا. ) گره گُشا، مشکل گُشا.
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
مجموعه یا نظامی از اندیشهها یا تکانههای مرتبط و دارای بار عاطفی مشترک که تأثیری نیرومند و معمولاً ناآگاهانه بر نگرش و رفتار دارد
مترادف و متضاد
گره
دشواری، فشار، گیر، محظور
۱. گره
۲. دشواری، فشار، گیر، محظور
دانشنامه اسلامی
واژه نامه بختیاریکا
مُدِه
فرهنگستان زبان و ادب
{complex} [روان شناسی] مجموعه یا نظامی از اندیشه ها یا تکانه های مرتبط و دارای بار عاطفی مشترک که تأثیری نیرومند و معمولاً ناآگاهانه بر نگرش و رفتار دارد
