معانی کلمه : عقاب
لغت نامه دهخدا
عقاب . [ ع ُ ] (اِخ ) (تبق الَ ...) موضعی است به جحفه . (منتهی الارب ).
عقاب . [ ع ُ ] (اِخ ) شهرکی است [ به عربستان ] با نعمت و مردم بسیار. (حدود العالم ).
فرهنگ عمید
عقبه#NAME?
سزای گناه و کار بد کسی را دادن؛ جزای کردار بد؛ عذاب.
۱. (زیستشناسی) پرندۀ شکاری بزرگ با چنگالهای قوی و چشمهای تیزبین که جانوران کوچک از قبیل خرگوش یا روباه را شکار میکند.
۲. (نجوم) از صورتهای فلکی نیمکرۀ شمالی است.
فرهنگ معین
(عِ) [ ع . ] 1 - (مص م .)کیفر دادن ، شکنجه دادن . 2 - (اِمص .) شکنجه ، عذاب .
( عُ) [ ع . ] (اِ.) 1 - پرنده ای است شکاری با جثه ای بزرگ دارای منقاری خمیده ،چشم هایی تیزبین و چنگال هایی نیر ومند. 2 - صورت فلکی بزرگی در آسمان استوا و در کهکشان راه شیری به شکل لوزی نسبتاً بزرگی که روشن ترین ستارة آن نَسر طایر نام دارد.
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
صورت فلکی در استوای آسمان که ستارۀ پرنور نسرِ طایر در آن قرار دارد
دانشنامه عمومی
نقل قول
گویش اصفهانی
تکیه ای: oloh
طاری: olof
طامه ای: oqâb
طرقی: (h)olof
کشه ای: oqâb
نطنزی: oqâb
مترادف و متضاد
آلغ، آله، شاهین
بازپرسی، تنبیه، مواخذه، مجازات
دانشنامه اسلامی
فرهنگ فارسی ساره
شهباز، آگفت
واژه نامه بختیاریکا
تی درار
