Main logo
کلماتور
  • صفحه اصلی
  • محفل
  • گنجینه شعر
  • فرهنگ لغات
  • ساز و آواز
  • استودیو
  • بازی

معانی کلمه : عضو

تلفظ بین المللی : /ˈozv/ تلفظ :‌ ['ozv]
لغت نامه دهخدافرهنگ عمیدفرهنگ معیندانشنامه آزاد فارسیفرهنگ فارسیدانشنامه عمومیمترادف و متضاددانشنامه اسلامیفرهنگ فارسی سارهفرهنگستان زبان و ادب
  • عضو بره
  • عضو خرپا
  • عضو اتحادیه
  • عضو ارتش
  • عضو ارشد
  • عضو انجمن
  • عضو انجمن دانش
  • عضو انجمن شهر
  • عضو انجمن شهرداری
لغت نامه دهخدافرهنگ عمیدفرهنگ معیندانشنامه آزاد فارسیفرهنگ فارسیدانشنامه عمومیمترادف و متضاددانشنامه اسلامیفرهنگ فارسی سارهفرهنگستان زبان و ادب

لغت نامه دهخدا

عضو. [ ع ُ ض ُوو ] (ع مص ) با لباس و نیکوحال و خوش روزگذار بودن . (منتهی الارب ). بودن شخص ، پوشیده لباس و طعام دار وبه اندازه ٔ کفایت دارنده و آن را کمال رفاهیت است و«عاضی » از این لغت مشتق باشد. (از اقرب الموارد).

عضو. [ ع َض ْوْ ](ع مص ) اندام اندام کردن . (منتهی الارب ). جزٔجزء کردن گوسفند را. (اقرب الموارد). قطعه قطعه کردن و جزٔجزء نمودن . (از ناظم ال...

فرهنگ عمید

۱. (زیست شناسی ) بخشی از بدن با کارکرد مشخص، مانند دست، پا، سر، قلب، ریه، و معده، اندام.
۲. یک فرد از جماعت.
۳. [مجاز] کارمند یک اداره.

فرهنگ معین

(عُ ضْ ) [ ع . ] (اِ. ) ۱ - اندام ، هر یک از اجزای بدن . ۲ - یک فرد از جماعت . ج . اعضاء.

دانشنامه آزاد فارسی

عضو (member)
در ریاضیات، هر یک از عناصر متعلق به یک مجموعه. مثلاً ۲۵ و ۲۵۰۰ هر دو عضو مجموعۀ اعداد مربع کامل اند، ولی ۲۵۰ عضو این مجموعه نیست.
wikijoo: عضو

فرهنگ فارسی

اندام، جزوی ازبدن ماننددست وپاوسریاقلب وریه ومعدهیک فردازجماعت کارمندیک اداره۱ - جزوی از بدن مثل دست پا سر اندام . توضیح مجموعه بافت هایی از بدن یک موجود زنده پر سلولی که وظیفه ای مشترک را بعهده دارند مانند قلب ریه معده که هر یک از چند بافت ساخته شده اندام . ۲ - کارمند یک اداره یا موسسه ( دولتی یا ملی ) جمع اعضائ . یا عضو بارد . دماغ مغز . یا عضو حاز . قلب دل . یا عضو رطب . کبد . یا عضو یابس . است...

دانشنامه عمومی

عضو می تواند به موارد زیر اشاره کند:اندام (کالبدشناسی)عضو (ریاضی) در مجموعه (ریاضی)wiki: عضو عضو (ریاضیات). عضو یا عنصر یک مجموعه در ریاضیات، هر یک از اشیاء متمایزیست که مجموعه را تشکیل می دهند.۲ ∈ A{۳٬۴} ∈ B۳٬۴ ∉ B{۳٬۴} عضوی از B است.زرد ∉ Cکاردینالیتی ‏D = { ۲, ۴, ۸, ۱۰, ۱۲ } ‎ متناهیست و برابر با ۵ است.کاردینالیتی از ‏P = { ۲, ۳, ۵, ۷, ۱۱, ۱۳, ...} ‎ (اعداد اول) بی نهایت است (این نکته توسط اقل...

مترادف و متضاد

جهاز

آلت، اندام

ابوابجمعی، جزو، کارمند، مستخدم

۱. آلت، اندام
۲. ابوابجمعی، جزو، کارمند، مستخدم
۳. جهاز

part (اسم)پا، نقطه، جزء، قطعه، پاره، بخش، عضو، برخه، شقه، نصیب، جزء مرکب چیزی، جزء مساوی، اسباب یدکی اتومبیل، نقش بازگیرorgan (اسم)الت، وسیله، اندام، عضو، ارغنون، عضو بدن، ارگان، ارگmember (اسم)جزء، شعبه، اندام، بخش، عضو، کارمندlimb (اسم)شاخه، عضو، عضو بدن، دست...

دانشنامه اسلامی

[ویکی فقه] عضو به جزئی از بدن انسان گفته می شود.بدن انسان از اجزای مختلفی چون چشم ، گوش ، دست و پا تشکیل شده است. به هر یک از این اجزاء، عضو اطلاق می شود.اقساماعضاء به دو بخش کلی تقسیم می گردد: اعضای رئیسه، مانند چشم و دست و اعضای غیر رئیسه، از قبیل یک قطعه گوشت یا پوست .کاربرد فقهیاز عنوان یاد شده در ابواب مختلف فقهی، مانند طهارت ، صلات ، نکاح ، صید و ذباحه ، قصاص و دیات و نیز بخش مسائل مستحدثه س...

فرهنگ فارسی ساره

هم وند، اندام

فرهنگستان زبان و ادب

[زیست شناسی] ← اندام

کلمات مرتبط

  • عضو بره
  • عضو خرپا
  • عضو اتحادیه
  • عضو ارتش
  • عضو ارشد
  • عضو انجمن
  • عضو انجمن دانش
  • عضو انجمن شهر
  • عضو انجمن شهرداری
درباره کلماتور

کلماتور خانه‌ای برای واژه‌ها و نغمه‌هاست؛ جایی که فرهنگ لغت، ادبیات، شعر و موسیقی ایران در کنار هم زنده می‌مانند و رشد می‌کنند. ما باور داریم که زبان و ادبیات، حافظه‌ی جمعی یک ملت‌اند؛ و کلماتور تلاشی است برای پاسداشت و گسترش این میراث ارزشمند. این وب‌سایت در حال حاضر در مرحله آزمایشی قرار دارد و تیم ما پیوسته در حال بهبود و تکمیل بخش‌های گوناگون آن است. از شکیبایی، همراهی و اعتماد شما صمیمانه سپاسگزاریم.

لینک‌های کاربردی
  • ورود
  • ثبت نام
  • سیستم امتیاز دهی
  • پرسش‌های متداول
  • شرایط خدمات
  • امنیت و حریم خصوصی
رویدادی های اخیر

استودیو کلماتور راه اندازی شد (۲۲ مرداد ۱۴۰۵)

امکان ارسال نظرات فراهم شد (۲۰ آذر ۱۴۰۴)

محفل به راه افتاد (۲۰ آذر ۱۴۰۴)

طراحی و اجرا توسط شرکت توسعه هوش با همکاری ساینتیست

نظرات