معانی کلمه : عضو
لغت نامه دهخدا
عضو. [ ع ُ ض ُوو ] (ع مص ) با لباس و نیکوحال و خوش روزگذار بودن . (منتهی الارب ). بودن شخص ، پوشیده لباس و طعام دار وبه اندازه ٔ کفایت دارنده و آن را کمال رفاهیت است و«عاضی » از این لغت مشتق باشد. (از اقرب الموارد).
فرهنگ عمید
۱. (زیست شناسی ) بخشی از بدن با کارکرد مشخص، مانند دست، پا، سر، قلب، ریه، و معده، اندام.
۲. یک فرد از جماعت.
۳. [مجاز] کارمند یک اداره.
۲. یک فرد از جماعت.
۳. [مجاز] کارمند یک اداره.
فرهنگ معین
(عُ ضْ ) [ ع . ] (اِ. ) ۱ - اندام ، هر یک از اجزای بدن . ۲ - یک فرد از جماعت . ج . اعضاء.
دانشنامه آزاد فارسی
عضو (member)
در ریاضیات، هر یک از عناصر متعلق به یک مجموعه. مثلاً ۲۵ و ۲۵۰۰ هر دو عضو مجموعۀ اعداد مربع کامل اند، ولی ۲۵۰ عضو این مجموعه نیست.
در ریاضیات، هر یک از عناصر متعلق به یک مجموعه. مثلاً ۲۵ و ۲۵۰۰ هر دو عضو مجموعۀ اعداد مربع کامل اند، ولی ۲۵۰ عضو این مجموعه نیست.
wikijoo: عضو
فرهنگ فارسی
دانشنامه عمومی
مترادف و متضاد
جهاز
آلت، اندام
ابوابجمعی، جزو، کارمند، مستخدم
۱. آلت، اندام
۲. ابوابجمعی، جزو، کارمند، مستخدم
۳. جهاز
دانشنامه اسلامی
فرهنگ فارسی ساره
هم وند، اندام
فرهنگستان زبان و ادب
[زیست شناسی] ← اندام
