معانی کلمه : عصب
لغت نامه دهخدا
عصب . [ ع ُ ص َ ] (ع اِ) ج ِ عُصبة. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). رجوع به عصبة شود.
عصب . [ ع ُ ص ُ ] (ع اِ) ج ِ عَصیب . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). رجوع به عصیب شود.
فرهنگ عمید
عُصبه#NAME?
رشتههای سفیدی که در تمام بدن پراکنده و به مغز سر متصل است و حس و حرکت بهواسطۀ آنها صورت میگیرد؛ پی.
فرهنگ معین
(عَ صَ ) [ ع . ] (اِ. ) پی ، رشته های سفید رنگ متصل به مغز که حس و حرکت توسط آن ها صورت می گیرد.
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
رشته های سفیدی که درتمام بدن پراکنده وبمغزسرمتصل است وحس وحرکت بواسطه آنهاصورت میگیرد
جمع عصیب
جمع عصیب
دانشنامه عمومی
عصب (شهر). عصب یا آساب (به انگلیسی: Asab) نام شهری بندری در مندفرا در کشور اریتره است.
فهرست شهرهای اریتره
این شهر بدلیل موقعیت جغرافیایی و نزدیکی به خلیج عدن، از اهمیت استراتژیکی برخوردار است.
فهرست شهرهای اریتره
این شهر بدلیل موقعیت جغرافیایی و نزدیکی به خلیج عدن، از اهمیت استراتژیکی برخوردار است.
wiki: عصب (شهر)
مترادف و متضاد
دانشنامه اسلامی
فرهنگ فارسی ساره
سهشگر
